تبليغاتX
در آن سوی سرنوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:53  توسط آتش  | 

به خودم نگاه میکنم!

 

خودم را ورق میزنم . هر چند وقت یکبار خودم را ورق میزنم . و برمیگردم عقب . مینشینم و از روی خودم میخوانم . با دقت . چیزی از خودم جا نمیاندازم . من از خواندن خودم لذت میبرم . من حتی از خواندن اشتباه های خودم لذت میبرم . چون میدانم این اشتباه ها مال من است . جزئی از من است . من از اشتباه هایم فرار نمیکنم اما حواسم هست که توی صفحه بعدی تکرارشان نکنم . این طوری من توی هر صفحه از اشتباه های گذشته ام تصحیح میشوم ، اما معنی اش این نیست که دیگر بی غلطم .

جالب این است که من تقریبا هر روز اشتباه های جدیدی دارم و البته نوشته های جدیدی . نوشته هیچ روزی شبیه روز پیش نیست . من همیشه با خودم فرق دارم در حالی که همیشه خودم هستم . هر کس دفترچه زندگی مرا بخواند ، این را میفهمد . از لغت هایی که همیشه به کار میبرم ، از نوع نوشتنم ، از نوع زندگی کردنم ، حرف زدنم ، دوست پیدا کردنم ، غذا خوردنم ، گریه کردنم ، معلوم است که من خودم هستم . یعنی چیزی در من است که هیچ وقت عوض نمیشود انگار . ان چیز نامم نیست ، جسمم نیست ، لحنم نیست ، چیزی است که مخلوط همه اینهاست . چیزی است که من است . ذات من است و همیشه در من است . طوری که به خاطر بودنش با هیچ کس اشتباه نمیشوم .

اما همه راز زندگی من در همین مرور کردن است . در این مرور است که خودم را دوباره میشناسم . این خودشناسی خیلی به درد من میخورد . باعث میشود خودم را فراموش نکنم . باعث میشود به خودم دروغ نگویم . به خودم زور نگویم . خودم را مجبور به کاری نکنم که نمیتونم . با خودم بجنگم و زیادی خودم را تحویل نگیرم . این خودشناسی کاری میکند که روابطم را با همه تنظیم کنم . این که دوست دارم فاصله ام با هر کسی چقدر باشد ، چیزی است که با این خودشناسی تعیین میشود.

فکر میکنم خدا هم با ادم همین کار را میکند . خود ادم را میگذارد رو به روی ادم و میگوید ببین ! میگوید خودت را تماشا کن و لذت ببر یا میگوید خودت را ببین و درس بگیر . خدا هیچ وقت ما را با هم مقایسه نمیکند نمیگوید حالا برای اینکه بهتر یاد بگیریم بیاییم زندگی فلان بنده را تماشا کنیم . نمیگوید بیا ببین فلان بنده ای که ۲۰  سال پیش افریده ام نسبت به تو چقدر رشد کرده است . چه قدر بهتر زندگی کرده است . خدا این طوری دل ادم را نمیسوزاند . این طوری ته دل ادم را خالی نمیکند . میگذارد هر بنده ای به خودش نگاه کند . خدا تمام مستندات زندگی ادم را جمع میکند . همه کلمه هایی که از دهان ادم میریزد بیرون ، توی پوشه کلمه ها نگهداری میشود .

همه کارهایی که کرده ایم ، شاید حتی خواب هایی که دیده ایم ، شاید تمام اشک هایمان شاید مریضی هایمان ، درد دل هایمان ، قهر هایی که کرده ایم ، اشتی هایی که کرده ایم ، همه یکجا جمع میشوند و این طوری است که چیزی از زندگی ما جا نمی افتد . خدا این کار را برای ما میکند . همه زندگی مان را برای خودمان نگه میدارد . و بعد نشانمان میدهد . این کار را فقط خودش میتواند بکند . از دست خودمان بر نمی امد این همه خرده ریز را جمع کردن . اخر سر ، به کمک خود خدا مینشینیم و دوباره زندگی مان را مرور میکنیم . دور ریختنی ها را میریزیم دور و هر چه ماندنی است به نام ما برای همیشه باقی میماند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 7:28  توسط آتش  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:12  توسط آتش  | 

من ایرانی زاده شده ام ایرانی خواهم زیست وایرانی خواهم مرد

مهم نیست من در کجا هستم در کدام کیش قرار دارم و به چه زبانی صحبت میکنم 

( مهم اینه که من ایرانی هستم ) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:32  توسط آتش  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:49  توسط آتش  | 

سرنوشت پيچ و خم ثانيه هاست / رقص يك برگ صنوبر، مثل يك ابر رهاست

 

عطر مريم، سرخ لاله، شهد ياس / عشوه ي شبنم به روي برگ هاست

 

باد و باران، رعد و طوفان، پرخروش / زندگي ليكن گذشت فصل هاست

 

گشته ام غمگين ز ياران، سنگ سخت / زندگي مشكل ترين گشت هاست

 

بعد شادي غم، ز غم شادي مراست / زندگي را دل، پر از اين بعد هاست

 

عمر من طي شد به قهر و وصل، حيف / زندگي سرتاسر از اين قهر هاست

 

در جهان آواي وصلت مي زنم / سهم من از با تو بودن، فصل هاست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:32  توسط آتش  | 

یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ...

 و عشق از طرف اون شروع میشه ...

 تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ...

اما دختر باور نمیكنه ...

 چون یك چیزهایی دیده و شندیده ...

 تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ...

 میره با یكی دیگه ...

 بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ...

اما پسر رو با یكی دیگه میبینه ...

اینجاست كه میگه: حدسم درست بود ...

 

id9h68.gif

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:58  توسط آتش  | 

همه ی دنیا واسه من خنجر کشیدن
دل من تو این روزا خیلی گرفته
یادته اون روزا که دل تو رو شکسته بودم
حالا این دل شکسته مثله اون روزا گرفته
باورم کن
باورم کن که بدون تو می میرم
بی تو تنهام خوب میدونی که تو غصه هام اسیرم
از یادم هرگز نرفتی
اما از یاد تو رفتم
بی تو تنها تو خیابون زیر بارونا می رفتم
دلمو شکستی اما ، نزاشتم تو غم بمیرم
تو کویر خشک قلبم هنوزم عزیزترینی
وقتی فهمیدی عزیزی منو تنها جا گذاشتی
تو همونی که می گفتی جز من هیچ کسو نداشتی
باورم کن
باورم کن که بدون تو می میرم
بیا برگرد
تو هنوزم توی قلبم خونه داری
یادته قول داده بودی که منو تنهام نزاری
بیا برگرد ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:57  توسط آتش  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:47  توسط آتش  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:15  توسط آتش  |